یادداشتهای تکراری
|
||
دوباره میل به نوشتن در من جوشید، منتها در جایی دیگر.
اگر علاقه ای به خواندن مطالب من دارید نوشته هایم را در این جا ببینید : )
به علت اینکه دیگر حس نوشتن در اینجا را ندارم تا مدت احتمالا زیادی در اینجا مطلبی نخواهم گذاشت و نوشتنم صرف در توئیت های گاه و بی گاهم خواهد شد.
http://twitter.com/mtdehghan
در صورتی که سرویس اینترنت تلفن همراهتان فعال باشد پیشنهاد می کنم برنامه تحت جاوا " مینی فرینگ" را همیشه در گوشی موبایلتان بهمراه داشته باشید. در زیر به دو ویژگی جالب این برنامه اشاره می نمایم
1- قابلیت ورود به حسابهای
yahoo, google talk, skype, MSN Live, ICQ, AIM
و برقراری ارتباط با تمامی افراد موجود در لیست تماس
2- قابلیت توئیت کردن
نرم افزار را می توانید از اینجا دریافت نمائید. پس از نصب نرم افزار بر روی گوشی تلفن همراه در اولین استفاده باید به نرم افزار اجازه استفاده از اینترنت داده شود. بعد از این نیاز است که در سایت فرینگ شوید. بعد از طی مراحل فوق می توانید اطلاعات کاربری یاهو، گوگل تاک ، توئیتر و ... را وارد کنید.
mdehghan من در فرینگ


در صورتی که شما نیز مانند من دارای حسابهای مختلف اینترنتی در سایتهای مختلف می باشید می توانید با استفاده از سایت هلو تکست کارتان را تا حدی آسانتر نمائید.
سایت hellotxt علیرغم محیط ساده دارای توانمندی خوبی جهت مدیریت بر حسابهای یک فرد در دنیای مجازی می باشد، با عضویت در این سایت و وارد نمودن اطلاعات کاربری حسابهای سایتهایی نظیر توییتر و فیسبوک و ... میتوان پیامهای خود را در شبکه های فوق الذکر به راحتی ارسال نمایید.
Twitter،Facebook،Friendfeed،Blogger، Wordpress، ....
| بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی | به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی | |
| دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی | که خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی | |
| به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی | تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی | |
| به هر کویی پری رویی به چوگان میزند گویی | تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی | |
| به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم | به چوگانم نمیافتد چنین گوی زنخدانی | |
| بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم | که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی | |
| تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه | که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی | |
| کمال حسن رویت را صفت کردن نمیدانم | که حیران باز میمانم چه داند گفت حیرانی | |
| وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی | کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی | |
| طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن | که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی |





یک سال پیش بود و از معدود موارد که من و برادرم داشتیم چت می کردیم. صحبت از هر چیزی بود تا رسید به ازدواج من.
....
....
احمد: چرا ازدواج نمی کنی.
من: حسش نیست.
احمد: اصلاً یعنی دختری نبوده که تا حالا ازش خوشت بیاید.
من: واقعیتش مشکلم همین است دقیقاً.
احمد:
، چی است مشکلت.
من: آخه من هر دختری رو می بینم دوستش دارم. من همه دخترها رو دوست دارم.
احمد: برو گمشو.
----------------------------------
این مطلب ناخودآگاه یادم آمد با خواندن این وبلاگ.
سرایدار افغانی: مدل گوشی مهندستون (مدیر شرکت) چیه؟
من: چرا؟
سرایدار: می خواهم یکی مثل اون بخرم. هر هر هم داره می خنده.
بی مقدمه بگم، من یاد چارلی چاپلین میفتم، وقتی هر چیز را غذا میدید آنهم به علت شدت نیاز به غذایی که هر روز باید بخورد، ولی چند روز بهش نرسیده است.

واژگان کلیدی: لوگو - روزنامه - تهران امروز - اعتماد - پرتو سخن - زن - غریزه - جماعت مریض
بیشتر از یک سال میشود که بر اساس یک هوس آنی دوچرخه ای خریدم(merida matts sub 20). تنها به عشق چرخیدن بدون فکر کردن.
در آن اوایل خیلی ذوق زده شده بودم. تقریباً برنامه هفتگی کوه نوردی را کاملاً حذف کرده و به جایش با دوچرخه میزدم به داخل شهر. مسیر هم کاملاً اتفاقی. دو بار هم به جاده چالوس رفتم و چند کیلومتری بالا.
امروز وبلاگی در بلاگفا را بطور اتفاقی دیدم، "من، کافکا، ونسان و بچه های باشگاه افق" دوباره خاطره دوچرخه برایم زنده شد. به همین راحتی
واژگان کلیدی: یکی از روزهای پنجشنبه در محل کار
اغلب به دلیل استفاده از تولبار گوگل، توفیق مشاهده لوگوهای گوگل را از دست داده ام. با این حال چند روز پیش وقتی نوشته ای در تحسین لوگوی نیوتن دیدم، سری زدم به آرشیو موجود و مشاهده تعدادی دیگر از لوگوهای گوگل. این هم چند لوگوی منتخب از نظر بنده.

First Day of School - (Greece) Sep 11, 2009

World Water Day - (Global) Mar 22, 2005

Persian New Year Mar 20, 2005

Saudi Arabia's National Day - (Saudi Arabia)Sep 23, 2009
حکایت این روزهای من حکایت آن ترکست و اره دندانه دار در میان، که نه راه پس دارد و نه راه پیش. حافظ هم همین مشکل را داشته.
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان وین راه بینهایت
آقای مهندس بیانیه ات را خواندم(17 امین) و افتخار کردم به ایرانی بودنم. به قول بهنود که میگه: درست انتخاب کردند مردم..
منافق: از مصدر نفق و کسی است که چیزی را انفاق می کند، بخشیدن، ایثار بدون چشم داشت
واژگان کلیدی: یادداشتهای یک بزغاله
نرم افزار فشرده ساز winrar را که با خودش فشرده نمی کنند بعد بگذارند برای دانلود همه.
واژگان کلیدی: کمیاب آنلاین
چند روز پیش یک دختر خیلی قشنگ دیدم، می خواستم روش هم لایک بزنم و هم شیرش کنم برای بقیه.
واژگان کلیدی: دنیای مجازی، گوگل ریدر، توهم

سعدی. غزل 422
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم
اون: سلام من شماره شما را از استادتون گرفتم. می خواهم در هفته آتی در برنامه پلاسما در رادیو جوان شرکت کنید و راجع به پروژه تان صحبت کنید.
من: چون صدا و سیمای ما الان مشروعیت نداره نمی تونم شرکت کنم.
پی نوشت: اگه من جای اون بودم می گفتم انگار پروژه اش شاتل هوا کردن است که این جور کلاس میذاره.
واژگان کلیدی: جو گیر
توی شرکت بودم که یکی پیامکش را بلند خواند، طوری که همه بفهمند. دو کلمه و یک جمله:
منتظری مرد.
انگار آب سردی بود که روی سرمان ریخته شد آنهم در این زمستان سخت سرد.
ادامه مطلبچند روز پیش صحبت از تقلب می کردیم و بیان خاطره جالبی از آن:
دانشجو: روی پایش تقلب نوشته و هر بار که ناظر ازش دور می شود پاچه شلوارش را بالا می زند تا بخواند.
ناظر: نیازی نیست خودت را اذیت کنی، راحت تقلب کن ما هم حالش را می بریم.
دانشجو: قرمز، تحویل برگه امتحان
کلمات کلیدی: دانشگاه صنعتی شریف
امروز ساعت ١٠ صبح دفاع را انجام دادم، حالا یک جورایی دوباره دلم برای درس و دانشگاه تنگ شده. البته دیگه به هیچ وجه راضی نیستم روی اون پروژه فکرم را مشغول کنم، چون واقعاً به بن بست رسیده بود ولی درس خواندن در دانشگاه را دوست داشتم.
کلمات کلیدی: تربیت مدرس، سرامیک، فوق لیسانس
می توانید چند کشور را نام ببرید که در قانون اساسیشان این مطلب آمده است:
"All animals are equal, but some animals are more equal than others."
همه حیوانات باهم مساویند، اما برخی مساوی ترند.
راهنمایی: از حرف الف شروع کنید.
گوگل سرویس جدیدی راه انداخته برای ارائه آمار جدید و به لحظه در مورد میزان شیوع آنفلانزا بر اساس موقعیت جغرافیایی. روال کار هم ساده است کسانی که در مورد این بیماری جستجو می کنند. پس در استرالیا که هم اکنون بهار را می گذرانند نگرانی کمتری از بابت بیماری دارند و به همان نسبت جستجوی کمتری در مورد این بیماری انجام می دهند.
این سرویس را می توانید در اینجا ببینید.
جمعه شب تلویزیون می دیدم، ناخودآگاه یاد کتاب فارسی دبستان افتادم و حکایتی از گلستان سعدی
ای شکم خیره به نانی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دو تا
رونوشت: حضور محترم دکتر رحیم پورازغدی جهت اطلاع
چقدر زور داره که دعوتنامه گوگل ویس google voice را دته باشی اما نتونی توش بری!
کلمات کلیدی: تحریم گوگل
"چنانچه سه فرزند از یک خانواده خدمت سربازی کرده باشند، فرزند چهارم میتواند از این طرح استفاده کند و انتخاب فرزند چهارم برای استفاده از این طرح به عهده پدر و در غیاب او مادر و در غیر این صورت با تعیین قیم قانونی است."
فرض اول: از دو برادر دو قلو یکی باید به خدمت برود. پس خیلی طبیعی است که این دو با هم دشمن می شوند، چون انتخاب فرزند برنده با پدر است پس طبیعی است که رابطه بچه ها با پدر هم به هم می خورد.
فرض دوم: اگر من آنقدر درس بخوانم تا سن برادرم برای سربازی رفتن کفایت کند، آن وقت قضیه خود بخود حل می گردد، البته در صورتی که برادر کوچکتر اهل تحقیقات نباشد.
فرضیه سوم: خانم دکتر، چون سه پسرمون سربازی رفته اند، تصمیم گرفته ایم که بچه دار شیم.
از اول هم می دونستم که برنج های هندی مثل انتخابات سالم هستند.
چند روز پیش دانشگاه آزاد کرج بودم، پارچه نوشته ای دیدم به این مضموم:
ارتقاء دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج به جمع 6000 دانشگاه برتر جهان را تبریک می گوئیم.
کلمات کلیدی: 5999-5998-5997-5996، تهران 987، شریف 1977
دوستان می گویند طبقه اول ساختمان، دفتر پاسخگویی به سوالات آقای مکارم شیرازی شده است. باید دید این همسایه جدید چطور است، راستی پول شارژ ماهیانه را می دهند؟
کلمات کلیدی: مار - پونه - خونه
دوست وبلاگی ام زینب در راز باران مرا به یک بازی دعوت کرده است، این هم نتیجه بازی من با کلمات
اولین چیزی که با دیدن یا شنیدن کلمات زیر به ذهنم میرسه چیه ؟!
دریا:خدا
قهوه: تلخ
غرور : ندارم
مدرسه : کسالت آور
دفتر مدیر:پاچه خواری
آب گوشت: بهترین غذا
قرمه سبزی: خوشمزه، بعد از ۵ ساعت پخته شدن
ریاضی: بهترین درس مدرسه
آهنگ: سکوت، شجریان (به ترتیب علاقه)
استخر: مختلط
روزنامه: کیهان و خوانندگان
کودکی: تمام شد
قزوین: برادر زن
دروغ: می گویم
لیسانس : دیگه جواد شده
فوتبال: بحرین
قانون: جنگل
پرواز: -
اشک: باران
ازدواج: کی با من ازدواج می کنه
وبلاگ: جنفنگ نویس
شب: تخت دونفره
زندگی: -
عشق: پله پله تا ملاقات خدا
هلو: دکتر لنکرانی و هیئت همراه
تحصیل: مزخرف
خارج: حلوای تنترانی
خواب: تفریح کم خرج
اینترنت : کم سرعت
مجلس: خواست مشروطه بود
سال ۸۸: هتک هیبت نظام!
کلم پلو : مزخرف
کتاب: درسی
و اما باید 5 نفر رو دعوت کنم برای شرکت در بازی:اینجا آخر اینترنت است
کاش بجای اسلامی کردن دانشگاه ها، اسلاممان را دانشگاهی می کردیم.
چرا پرشین بلاگ فیلتر شد، حالا که فیلتر شد چرا یک روزه رفع فیلتر شد. اصلاً فکر هم می کنی؟
کلمات کلیدی: دشمن - آقا - خوارج - روز قدس
یک پزشک: تنها وبلاگی که حتی با وجود مساله پر سر و صدای انتخابات باز هم در رویه انتشار مطالب آن کوچکترین تغییری پیش نیامد. در ضمن شیوه نگارش و ارائه مطالبش جالب است
یادداشت های یک دختر ترشیده : این وبلاگ جزء خوراک روزانه گوگل ریدر من است. جداً بعضی از مطالبش خنده آور است و در عین حال جسورانه . این هم معرفی آنی دالتون از خودش
من متولد 56 تهران هستم. طولانی شدن دوران مجردی چیزی نیست که مرا نگران کرده باشد.
من آرزو ندارم ازدواج کنم.( البته این توضیح لازم است که " آرزو ندارم"، مترادف"دوست ندارم" نیست اما هر ازدواجی، ازدواج نیست که!)
زود قضاوت نکنید.
برای این وبلاگ از اسم" دختر ترشیده" استفاده کردم تا در کنار استفاده تبلیغاتی از آن، هدف عمده وبلاگ را که صحبت در مورد مسایل و مشکلات مجردها و متاهل هاست یاد آوری کرده باشم.(خدایی اش شما به خاطر کنجکاوی در مورد اسم وبلاگ به اینجا نیامدید؟! اگر اسم وبلاگ یک چیز دیگر بود عمرا نمی آمدید.خوب باید اول یک جوری می کشاندمتان اینجا تا بعد، از مطالب گهربارم! مستفیضتان کنم یا نه؟! پس این قدر گیر ندهید که اسم وبلاگ را عوض کنم!)
افیون: آقا/ خانم افیونی با پست های کوتاه و بعضی اوقات بی ادبانه و جالب، برای نمونه به دو پست آخرش توجه کنید
خدایا به من آرامشی بده تا بتوانم مردمی که جومونگ را دوست دارند، تحمل کنم
جناب آقای شهرداری: ایشالله خیابون ولیعصر از همون یه طرفش بره تو ......
این پست به مرور تکمیل می شود
با توجه به این مطلب که در این مدت تصمیم گرفته ام به سرعت هر چه تمام تر فارغ التحصیل شوم برای نوشتم پایان نامه از نرم افزار EndNote استفاده می کنم. در این نرم افزار شما می توانید به سرعت هر چه تمام تر بد ترین قسمت نوشتن یک مقاله/ پایان نامه که مراجع و مدیریت بر آن می باشد را به راحتی انجام دهید. از آنجا که این نرم افزار خیلی معروف نبوده و یافتن نسخه ای برای دانلود آن مشکل است این نرم افزار را آپلود کردم تا دوستان به راحتی آنرا دانلود نمایند.
——————————————–

EndNote نرم افزاری است برای محققان ، پژوهشگران و کتابداران عزیز. میلیونها محقق در سراسر جهان برای تهیه لیست کتابها (Bibliography) بجای تلف کردن ساعتها برای تایپ کردن Bibliography یا تهیه Index Card ها برای مرتب کردن منابع خودشون بصورت دستی از این نرم افزار استفاده میکنند.

مهمترین قابلیتهای نرم افزار عبارتند از:
- جستجو در دیتابیسهای Bibliography موجود بر روی اینترنت. (e.g. Ovid, EBSCO)
- مرتب کردن منابع ، عکسها و فایلهای PDF.
- ایجاد کردن کاغذها به صورتی که انگار توسط خود شما نوشته شده اند! (manuscript templates)
---------------------------------
دانلود نسخه ۱۱ نرم افزار EndNote
http://www.4shared.com/file/116701623/66ef99a0/EndNote11.html
امروز چون کار خاصی نداشتم در اینترنت دنبال هیچ و پوچ می گشتم، نمی دانم چه شد که دنبال مجموعه غزلیات سعدی برای دانلود گشتم کتاب الکترونیکی که قابل جستجو هم باشد. چون چیز خاصی پیدا نکردم. البته احتمالاً وجود داشته باشد، فکر درست کردن یک کتاب بطرز ساده و راحت در ذهنم افتاد نرم افزاری که بتواند متن اچ تی ام ال را به کتاب تبدیل کند. با امتحان دو سه نرم افزار یکی را که زبان فارسی را هم حمایت می کرد پیدا کرده و بعد با استفاده از سایت recent.ir قسمت مولوی و سعدی سایت را دانلود کرده و کتابی ساختم.
به هر حال اگر کسی به این نرم افزار احتیاج دارد به من ایمیل بزند. چون حس آپلودش را ندارم.
mdehghan@ymail.com
اینقدر به گوگل معتاد م که حتی ساعت را ازش می پرسم. ماشین حسابم هم شده


دارم به این موضوع فکر می کنم که چطور می توان به آقای میرحسین موسوی فکر کرد و شاید به بیان بهتر ایشان را نماینده اصلاحات دانست ، برای منی که از هشت سال آقای خاتمی فقط دو سال اول ریاست جمهوریش، ایشان را مفید می دانستم.
بگذریم از اینکه بنا به اجبار و برای اولین بار رای می دهم، ولی باز هم این دلیل نمی شود که از وی خواسته ای نداشته باشم. بیشترین خواسته من از ایشان این است که وضع مملکت را از این بدتر نکند فقط همین. آقای نخست وزیر سابق لطفاً مملکت را همین طور که می گیرید تحویل بدهید، شاید زمانی که رجال سیاسی کنونی ما به دلیل کهولت سن خانه نشین شوند نسلی برسد که از آنها بتوان انتظاری داشت.
من آدمی هستم که کاملاً با طالع بینی و گرفتن فال از هر نوعش مثل قهوه، کف بینی و حتی استخاره مخالفم. حالا با این دید چند روزی است که به سایت کلوب سر می زنم و از گوشه سمت چپ فال روز را می بینم، وقتی می بینم که تقریباً درست می گوید کاملاً کلافه می شوم.
این پست جهت استفاده شخصی است و بدرد هیچ کی نمی خوره.
زبان:
کلوب:
کوه و طبیعت (سهیلا)
http://www.cloob.com/clubname/kohclub
http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/kohclub/topicid/1515804/wrapper/true
آموزشگاه پاسارگاد
http://www.cloob.com/clubname/amozeshghah_pasargad
http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/amozeshghah_pasargad/topicid/1584298/wrapper/true
پیک نیکهای دسته جمعی، کیوان امامی
http://www.cloob.com/clubname/pik_nik
کوه و تور
http://www.cloob.com/clubname/kooh_tour
به یاد آن زمانها که بچه ها فیلم ویدئویی را طوری می پوشاندند که انگار سر بریده در زیر بقل دارند. تازه نه فیلم سوپــــر که یک فیلم معمولی، فیلمی مثل فیلم های بروس لی
بازار سیداسماعیل در خیابان مولوی تهران جایی است که تاریخ بازنشسته می شود. هرچه در شهر روزی روزگاری قیمتی داشت و هواداری عمرش که به سر رسید، سرش را پایین می اندازد و می آید به سیداسماعیل. این گذرگاه بی نوا با این ظاهر ورشکسته به غایت شبیه جهان سوم است که می توان هر بنجل زهوار در رفته ای را حتی به لباسی نونوار در کوی و برزنش جست. این صغری و کبری فقط دلیلش دیدار با ویدئو seven Tنقره ای سونی است، ویدئوی سنگین وزن و مردانه ای که تمام سال های دهه ۶۰ تحت تعقیب بود. حالا که کار از کار گذشته دیگر می توان اسرار باطله را فاش کرد. آن زمان ها بوده اند خیلی از خوانندگان الساعه این کلمات که دور و بر را می پاییدند و در شب های تار ویدئو را لای پتوی پلنگی می پیچیدند و از کوچه پس کوچه های بی گشت می گذشتند و به خانه ای می رسیدند که جمع اقوام گرد آمده بود و همه منتظر که سلطان قلب ها را ببینند. فیلم کوچک و نحیفی از بغل اورکت آمریکایی بیرون می کشیدند و آن دگمه روشن را می زدند. چراغ های سبز ویدئو روشن می شد که هم ساعت را اعلام می کرد و هم اینکه چند ساعتی است که فیلم شروع شده. این نور سبز و تلق تلق بالا و پایین شدن فیلم و رنگ قرمز و خفیف دور و بر دگمه فیلم پاک کن در ذهن خیلی از برو بچه های ۱۲-۱۰ ساله که حالا دهه سوم عمر را گز می کنند، شده است خاطرات دور دوران کودکی. این خاطره های جمعی و دلهره های شیرین مدیون حرمت ویدئو به همان سال ها است که شاید اگر نبود این ممنوعیت حافظه بی سرو سامان ما یکی از یادمانده ها را از یاد برده بود. از آن سال ها که نه در مغازه ها چیزی بود و نه در خیابان ها جایی برای رفتن این جمله معروف «بزن بره جلو» هم از آن روزگار یادگار مانده که نشان می داد اخلاقیات جامعه می تواند فیلم را خودش سانسور کند و آن قسمت های مورددار را ندیده بگذرد و نظر پاک خطاپوشی بیندازد. ویدئو sevenTسال ها پیش عجب برو بیایی داشت و قیمت اش به ۸۰ هزار تومان هم رسید. آن وقت ها با همچین پولی می شد یک قطعه زمین خرید. متاسفانه ویدئو آزاد شد و همه این خاطرات از دست رفت. از آنجا که گذشته ها گذشته دیگر ممنوعیت سفت و سخت ویدئو گریبان کسی را نگرفت و آنچه بر سر ماهواره آمد در قیاس با پیشکسوتش ویدئوی T-seven که نقره داغ شد به آب درمانی شباهت داشت. ماهواره آرام و به نازی که لیلی به محمل نشیند، پشت بام ها را گرفت، هرچقدر شمار کانال های تلویزیون افزوده شد هم نتوانست بازار این سیصد شبکه و اندی ماهواره را بشکند. حقیقتش گفتن از اینکه باید مصونیت ایجاد کرد و محدودیت راه به جایی نمی برد و از ویدئو بیاموزیم که آخرش آزاد شد و همه جا را بگرفت، به قدری نخ نما شده و حکایت گوش تو و ناله من پیدا کرده که دوباره خوانی اش عرض خود بردن است. بیاییم و این بار واقعا به این فکر کنیم که چه طور می شود با صلابت بر سر ماهواره کوبید تا دیگر از جای نخیزد. متاسفانه این تهران که بلده ماهواره خیزی است به طرز هولناکی بزرگ است و ساختمان های بی درو و پیکری دارد. باید هلیکوپتری یا چندین و چند فروند بالگرد بر فرازش بیایند و همه جا را دید بزنند و نقشه هوایی تهیه شود که بشقاب های ماهواره همچون گوجه فرنگی در سالاد معلوم باشد. سپس باید این نقشه را به دست همه عوامل انتظامی داد و برای هر خانه ای حکم بازرسی صادر کرد و روز و شب چشم ها را گرد کرد تا بشقابی جست. برای چنین طرح ملی عظیمی باید ماموران راهنمایی و رانندگی را هم به خدمت گرفت و این ترافیک را هم به حال خودش گذاشت. اگر جریمه ها را بالا و بالاتر ببریم نیز بد نیست از ۵۰۰ تا ۵ میلیون تومان. حالا اگر این بینندگان ماهواره ای از اقشار زیر خط فقر باشند، گرفتاری شروع شده. نه می شود جریمه را گرفت و نه می شود این آدم های خلافکار را به زندان انداخت که همین دیروز پریروز رئیس سازمان زندان ها گفته است که مجازات درست و درمانی نیست و خاصیت ندارد.بگذریم از اینکه کار و بار ماهواره بینان مثل بچه هایی است که سر ظهر در کوچه فوتبال بازی می کنند. تا سری از پنجره بیرون می شود به سایه می روند و سر که می رود، دروازه ها را علم می کنند. چطور می شود هر روز و هر شب پاس داد تا کسی به پشت بام نرود و این بشقاب لعنت شده را بر سفره پشت بام نگذارد. شاید بهترین راه قطع برق باشد. برق مسبب بسیاری از جنایت ها است، اگر نباشد شهروندان سر سلامت بر بالین می گذارند و خواب های رنگی می بینند، تنها اشکالش ابتر ماندن سریال نرگس است و ناکامی رسانه ملی. چه باید کرد دنیا سر سازگاری ندارد، از در و دیوار برایمان می بارد، اینترنت، هالیوود، بالیوود، نوار، سی دی، باتری ماشین و موسیقی پاپ. چطور می شود به همه این منحوسات جرعه ای فنا داد. متاسفانه راهکارها موقتی است و دشمنان دائمی و بدتر درونی. این را باید اعتراف کرد که همه برنامه های ماهواره به فرهنگ ما نمی آید، باید اذعان کرد که بسیاری از کاربران نام شبکه دیسکاوری را نشنیده اند.
اما باید تاکید کرد که اگر در جامعه ما بدی و پلشتی هست و گاه بی بندوباری تقصیر مستقیمش بر گردن بشقاب حلبی ماهواره ها نیست. آدمیزاد باید تربیت شود، تربیت که شد خودش راه و چاه را می داند، باید اجازه داد تا جایی برای تقوا ورزیدن و پرهیزکاری بماند. آدمیزاد وقتی آزاد است رستگار می شود. وقتی بین بد و خوب اختیار دارد خوب را می گزیند و اگر به راه بدی رفت، دلش برای شاهراه خوبی تنگ می شود و برمی گردد. یک کار دیگر هم می شود کرد و آن اعتماد به همین ها که ماهواره دارند، اعتماد به اینکه اگر چشمشان به منظره نامناسبی افتاد می بندند و یا اگر دیدند، فراموش می کنند و برایشان عمر این دیدن ها به اندازه لحظه ای پلک زدن باشد. هنوز خیلی ها همان جمله اخلاقی بزن بره جلو را فراموش نکرده اند، هنوز خیلی ها درست سر لحظه کانال را عوض می کنند و اذان تلویزیون را گوش می دهند. نباید از محدودیت و محرومیت خاطره خوش و شیرین ساخت. ویدئو -seven Tحالا افتاده است گوشه مغازه مندرسی در سیداسماعیل. آنقدرها به خانواده و جامعه ضربه ای نزد. قیمتش ۷هزار تومان است و با ۲۰ فیلم همراهش.
چند وقتی است که احساس شاعری می کنم! این هم محصول این احساس:
یاد روزهای خوب
روزهای سخت شیرین
دوستی دشمنی مانند، صحبت های تند
ما را چه به صحبت گل و بلبل و حافظ
وقتی جایی در این شهر بزرگ نمی ماند
پنج سال و قول هم نمی توانم
یاد دعوای شیرین روز اول
قند شکستن و شستن ظرفها
کاش به خاطرمان ماند روز اول با هم بودن
چه حیف که شروع و اتمام با هم بود
گریستن در شب و خندیدن در روز
سخت کاری است لبخند تلخ
بهار امسال در شیراز مجالی بود برای رفتن به حافظیه. هر چند اطرافیانم فکر کنم زیاد از ارامگاه حافظ خوششان نیامده بود، ولی این در مورد من کاملاً به عکس بود. در شلوغی جلوی قبر حافظ کمی ایستادم نه به جهت فاتحه خوانی که فکر می کردم به غزلهایش. یک دفعه هوس کردم غزلی که بر روی سنگ مزارش انتخاب کرده اند را بخوانم. ولی چه سود که هر چه زور زدم فایده ای نکرد، نمی دانم از خوش خطی زیاد بود یا از یادگاری هایی که هموطنان بر روی سنگ به یادگار گذاشته اند و شاید از کم سوادی من.
نکته: در حافظیه صدای استاد شجریان لطافت خاصی به محیط داده بود، منتها استاد غزلیات سعدی را می خواند.
تعطیلات سال نو امسال تماماً در سفر گذشت. شروع روز دوم فروردین بود وقتی که فهمیدم مقصد کاملا تغییر کرده است آنهم به خاطر سردی هوا. وجه تمایز این سفر در برنامه ریزی و تعیین مقصد بعدی بود با دیسیپلین بی برنامگی.
مبدا: کرج
کاشان: تنها به ابیانه رفتیم، دهی با ساختمانهای قدیمی گلی سرخ و جدید سنگی قرمز و بنا به بروشور داده شده بدون کوچه بن بست. ورودی ده دو ماشین تصادف کرده بودند یکی محلی و دیگری مسافر بازدید کننده. چند تا زن و مرد که مشغول فحش و دعوا بودند و چند تا دمپایی و کفش افتاده بدون صاحب. در کل ارزش دیدن نداشت بنظرم ده خودمان (یزد، بنافت سادات) خیلی قشنگ تر است.
یزد:
1- بعد از ابیانه به طرف یزد حرکت کردیم و شب را در اردکان گذراندیم. بدلیل فعالیت زیاد میراث فرهنگی این شهر که تقریباً یک کوچه را کاملاً خریده بود! صبح برنامه بازدید از خانه های قدیمی اردکان را داشتیم، طبق انتظار هم همه جا ردی از آقای خاتمی دیده می شد.
2- شهر یزد: مقصد بعدی شهر یزد بود و بازار خان و امیر چخماق (میر چماق) و خوردن پالوده یزدی تا کمی بعد از ظهر وقتمان را گرفت.
3- مهریز: یک سر رفتن و سر زدن به پدر زن برادر بزرگم که اصلاً در این سفر هم نبود باعث شد که دم غروب به کوه ریگ مهریز سری بزنیم و دو ساعتی آنجا وول بخوریم.
4- بنادک سادات: این هم مقصد همیشگی ما بنافت خودمان! شب را در ده سر کردیم و البته یخ کردیم (همه بغیر از من شب را به خاطر سردی هوا خوب نخوابیدند، من که جایم خوب بود و روی تخت عمو محمد رضا خوابیدم. دم صبح تازه روش استفاده از بخاری هیزمی-آهنی اتاق کشف شد و اتاق شد جهنم.) بعد از دیدن یک تعدادی از اقوام مجبور! شدیم قبل از ظهر حرکت کنیم به سمت کرمان.
کرمان: فکر کنم نهار را در استان کرمان خوردیم و بعد از استراحتی کوتاه حرکت کردیم به سمت شهر کرمان. دو شب را در کرمان بودیم و علاوه بر حمام و موزه و بازار شهر و خرید این مکان ها را هم بازدید کردیم.
1- شهداد: یکی از چیزهایی که برای من ارزش دیدن را داشت کویر لوت بود. حیف که در ظل گرما یعنی قبل از ظهر مجبور به بازدید کلوت ها بودیم جایی که دیدن آن در شب با آنهمه ستاره در بالای سر طبعاً باید قشنگ باشد. در راه کلوت نبکاها را دیدیم و در مسیر برگشت علاوه بر بالا رفتن از یک نبکا به ده ِ ده سیف و سری به یک کاروانسرای قدیمی، متروک و قشنگ زدیم و کلی از برج و بارو ها بالا رفته و خاکی شدیم.
2- باغ شاه نعمت الله ولی : محلی تکراری!
3- باغ شاهزاده ماهان: علاوه بر قشنگی، بدلیل مرتب بودن چشم نواز هم بود. تازه آن شب زیبا بروفه و محمد علی کشاورزو ... قرار بود که مهمان آنجا باشند و کلی آدم بی کار در آن هوا منتظر آنها بودند.
شیراز: بعد از کرمان به سمت شیراز حرکت کردیم. بدلیل اینکه در شب رانندگی خسته کننده است شب را در بین راه و در قطروئیه گذراندیم. صبح هم به سمت شیراز حرکت کردیم و بعد از ظهر مشغول دیدن شیراز بودیم، ما حصل دو شب اقامت ما در شیراز طبق معمول خرید از بازار و زیارت شاهچراغ و دیدن موزه ها بود.
1- ارگ یا همان کاخ کریم خان: واقعاً که قشنگ بود و بیشترین تعجب من نوع تغییر نوع کاربری آن در دوره پهلوی بود (زندان!)
2- حمام و مسجد وکیل : تکراری!
3- وقتی که ایران داشت از عربستان می باخت مشغول بازدید از خانه ای قدیمی بودیم که اسمش یادم نیست فقط یادم است که اول خیابان لطفعلی خان زند بود و لباس کرایه می دادند. بعد از بازدید از آنجا قصد بازدید از خانه زینت الملوک را داشتیم که اشتباهاً سر از موزه تاریخ پارس در آوردیم!
4- تخت جمشید (پرسپولیس) و پاسارگاد: بدلیل مسافت زیاد با شیراز تصمیم گرفتیم در راه برگشت سریعاً از این آثار بازدید کنیم!!!! بعد از رسیدن به مرودشت در کنار جاده تخت جمشید بساط کلاه فروشی داغ داغ بود. وقتی به تخت جمشید رسیدیم فهمیدم که بازدید آن کار یکی یا دو روز نیست. واقعاً که ارزش چند بار دیدن را دارد. تنها چیزی که روی اعصاب من راه می رفت بی موالاتی هموطنان عزیز در خراب کردن این آثار بود، بچه ای با توپ پلاستیکی مشغول بازی بود!! عکس یادگاری روی سنگ های کاخ و ... وقتی با یکی از مسئول های آنجا صحبت می کردم می گفت الان جداً فرهنگ مردم بالاتر رفته است و قبلاً خیلی بدتر از آن بوده است. وقتی این حرفها را شنیدم و به یاد سد سیوند افتادم، خوشحال شدم که موزه لوور هم مجموعه ای کاملتر از ما را دارد، ذخیره ای برای روز مبادا !
5- بعد از چهار پنج ساعت از تخت جمشید دل کندیم و سری به نقش رستم و نقش رجب زدیم. نقش رستم که خیلی جالب بود تنها مشکل ما کمبود وقت بود. نکته جالب در آنجا آدمی بود که سنگی را به سمت مارمولکی که نزدیک نقش حکاکی شده بود پرتاب می کرد.
6- در نهایت در جاده شیراز- اصفهان به پاسارگاد رسیدیم. آرامگاه کوروش شاه هخامنشی.
اصفهان: یادم است که در کرمان قرار بود که به بندر برویم که به خاطر جاده ترانزیتی و خطرناک از آن صرفنظر کردیم. شیراز که بودیم برنامه داشت به سمت یاسوج و شهر کرد تغییر می کرد که به خاطر خستگی مجدداً تغییر کرد و مقصد به سمت تهران تغییر کرد. ساعت 12 شب به اصفهان رسیدیم. صبح یک گروه از ما جدا شد و به سمت تهران حرکت کرد. ما هم بی خبر از هوا در اصفهان ماندیم و تقریباً به خاطر سردی هوا سریع چهل ستون را دیدیم و نقش جهان را از داخل بازار شهر دیدیم! (باران شدیدی می بارید) البته کلیسای وانک هم که قبلاً ندیده بودم دیدم.
مسیر برگشت: بعد از این همه گشت و گذار و خستگی مانده بر تن، فکر این که در اتوبان اصفهان – کاشان دم عوارضی خروجی جلوی ماشین را بگیرند و بگویند که از به خاطر سیل نمی شود از بزرگراه عبور کرد هم اعصاب را خرد می کند. جاده قدیم قم- کاشان و ترافیک و ... در نهایت ساعت 3:15 عصر یازده فروردین به کرج رسیدیم.
نکات گفتنی: در این سفر، دو کودک زیر چهار سال هم همراه گروه بود، دیگر خودتان سختی این سفر را فرض کنید.
چند روز پیش موقعیتی پیش آمد که به یاد سربازی افتادم خاطراتی شخصی و شاید بسیار نخ نما شده. به همین خاطر آنرا در ادامه مطلب آوردم تا معدود خوانندگانم را خسته نکنم. با این پیش زمینه مطلبی را امروز در سایت تبیان دیدم کاملاً تامل برانگیز"ارتش حرفه ای به جای سربازی" و در ادامه اش "بیچاره سربازان ایرانی"
حالا مطالب درست فوق را اضافه کنید به چیزهایی که به دلایلی کاملاً معمول در ایران سانسور می شود: مثل معتاد شدن بچه ها و ل واط و ...
همیشه پیش خودم به سربازی در زمان صلح فکر می کردم، چیزی که هیچ وقت جوابی برایش پیدا نکردم. به آموزش های مسخره در جلوی آفتاب خوزستان و بدون کمترین فایده ای (آن دوره طرحی بود از تیمسار فرمانده لشگر به اسم طرح امیر، من که هیچ وقت دلیل آن را نفهمیدم چه برسد به سربازهای بی سواد) چون اگر کمترین فایده ای داشت در شب درگیری روی اسکله، پرسنل از خودی ها تیر نمی خوردند. یادش به خیر آن وقت من نگهبان دکل 13 متری بودم و البته طبق معمول خواب،
دلیل انتخاب تیتر مطلب "چیزی به اسم مقدس" بیشتر اشاره دارد به خدمت مقدس سربازی. ولی برای روشن تر شدن انتخاب این نام بد نیست مثالی را ذکر کنم، در ادبیات صنعتی داریم به نام "تسمیه شئ بضد" برای اینکه کاملاً متوجه شوید به کلمه روسپی فکر کنید، این کلمه از ترکیب دو کلمه رو + سپید (سفید) تشکیل شده است.
از دیروز تا الان من تحت تاثیر یک فیلم قرار گرفته ام، شاید به نوعی ذوق زده هم شده ام. به بنجامین فکر میکنم وقتی که مجبور شد از زندگیش کنار رود از ترس اینکه روزی همسن بچه اش شود یا زمانی که دیسی نگران جوانتر شدن بنجامین بیشتر بود تا چین و چروک خوردن صورتش و اینکه دیگر برای او هوس انگیز نباشد.
حتی بنجامین پیریش هم سخت تر از مردم عادی بود چرا که همه انتظار داشتند که او به تناسب سن کمش حداقل بتواند بتنهایی راه برود ،انتظاری نابجا از یک پیرمرد کهن سال. در 10 سالگیش وقتی با زنی همبستر شد مانند بچه ها رفتار می کرد شاید حتی از موضوع هم خبر دار نبود. یا وقتی که زنش دست بنجامین خردسال را گرفته بود و به وی راه رفتن را یاد می داد.
شاید یکی از دلایلی که برایم تامل برانگیز باشد نزدیکی من به این داستان است، چون من با داشتن کمی بیش از سی سال اکثراً با محصلهای مدرسه ای اشتباه گرفته می شوم، نکته ای که همیشه برایم جالب بوده و باهاش شوخی می کنم.
The Curious Case of Benjamin Button
